بنده خدا

در هوای سرد و برفی زمستان؛کودکی با پاهای برهنه و لباسی کهنه و مندرس روی برفها ایستاده بود و درحالی که از سرما میلرزید،صورتش را به شیشه مغازه چسبانده بود و به ویترین نگاه میکرد.او با نگاه و چشمان حسرت بارش،به خدا التماس میکرد.خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت،کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود، انداخت و داخل فروشگاه شد.چند دقیقه بعد پسرک را به داخل فروشگاه فراخواند و در حالی که یک جفت کفش و یک دست لباس نو در دستانش بود؛آنها را به پسرک داد و گفت:پسرم! مواظب خودت باش.

کودک پرسید:ببخشید خانم!شما خدا هستید؟

زن لبخند زد و پاسخ داد:نه،من فقط یکی از بنده های خدا هستم.

کودک گفت: میدانستم با او نسبتی دارید!

حالا کمی فکر کنیم آیا ماهم با صفات خدا نسبتی داریم که خود را به بندگی او منتسب میدانیم؟!؟!


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







تاريخ : پنج شنبه 3 بهمن 1392برچسب:, | 23:0 | نویسنده : هــــفـــتــــکـل ســـــــلام |